تبلیغات
وبلاگ تحت قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت می کند و تند تند آپ می شود. برای دیدن همه عکس ها به آرشیو موضوعات رجوع کنید. نوشته های ستون کناری وبلاگ به قلم هومن پرهو است امیدوارم لذت ببرید عکس ، گالری عکس ، عکس بازیگران گالری عکس بازیگران
گالری عکس بازیگران
همه عکس عکس عکس
? پست الكترونیك

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

لینکدونی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

پرهو

8 عکس شبنم قلی خانی

عکس های شبنم قلی خانی

برای دیدن ادامه عکس ها بر روی لینک زیر کلیک کنید.

ادامه عکس ها

9 عکس شبنم قلی خانی

عکس های شبنم قلی خانی

برای دیدن ادامه عکس ها بر روی لینک زیر کلیک کنید.

ادامه عکس ها

9 عکس گلشیفته فراهانی

عکس های گلشیفته فراهانی

برای دیدن ادامه عکس ها بر روی لینک زیر کلیک کنید.

ادامه عکس ها

10 عکس هانیه توسلی

عکس های هانیه توسلی

برای دیدن ادامه عکس ها بر روی لینک زیر کلیک کنید.

ادامه عکس ها

 
  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : هومن پرهو متولد تیر ماه 67 تهران دانشجوی رشته ادبیات پارسی : و دنیا آن قدر کوچک است که لحظه بزرگ خداحافظی در آن نمی گنجد. فراق مژگان یار ، داغ چشمان زار را طلب کند. باور پذیر نیست که را بدرقه می کنم؟ مگر خانه ی آروزهایم با تبسم های شیرینش ساخته نشد؟ مگر آرزویم ، آرزوی او نبود؟ چه گوید حال که گویم محال ، دگر مرا مخواه! گویم آه خورشید سوزانم سیاه . گوید مرا مخواه نباشد مرا گناه ، افتاده ام به چاه ، ریسمان و زلف و دست تو نجاتم از تباه . . . شب دل بی کینه من ، خاکستر سرد سینه ی من سلام! آسمان سیاه بی ستاره بپذیر مرا به آغوشت دوباره که آمده ام بی یار نگار ، رانده از این و مانده از آن . . . و عشق را جز درماندگی چیست؟ باز مانده ام خالق که لایق تویی برای عشق سرچشمه ی سیل جاری شده بر کوه کجاست ؟ گونه هایم دامنه کوه آید از اعماق زمین، بغض گلویم زبانم نمی گذارد بگویم همین ؟ خدانگهدار. . . خدانگهدار روز روشن شادی من ، قلب رویین تن آزادی من ، دست های گرم روزهای زمستانم ، چتر لحظه های بارانی ام . . . به اجبار خدانگهدار . . .

آخرین پست ها

جستجو

نوشته های سپید هومن پرهو

و دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنید و حذر کنید ، سفر بی خطر نیست شروع مکنید به امید طلوع و اگر طلوع بود از یاد نبرید را که فرا میرسد غروب. شکسته می شود آن دل از جنس بلور و چه می شنوید؟ چشم باز ، سینه راز ، در انتظار آواز و نه آواز پرنده آواز یار ، یار پر یادگار.باز دوباره گوش می دهید چه می شنوید؟ ای خدای بزرگ چه می شنوند؟ همان جمله با صدایی دیگر… . گر او کرد اشتباه چه باشد مرا گناه؟ که دیگر مرا پناه؟روز من سیاه و روزگارم تباه و نفرین و آه … آرام نمی شوی و دلارام شما رفته است . که را نفرین می کنی آنکه هنوز دوستش داری؟به چه فکر میکنی ذکر او بر زبانت است؟هنوز متعجبی و حیران که در آن بهار دوران چه طور زمستان فرا رسید. افسوس که یادت می آید هیچ احساسی به او نداشتی آنقدر گفت تو را دوست دارم که پوست بر استخوانت رسید. آری آن زمان تو را دوست داشت و تو باز بی احساس به او تو نمی دانستی و آمدی و آن کس که تو را بی شمار دوست داشت دوست بداری… مدتی که گذشت تو تکراری شدی و دوست داشتنش به آخر رسید ولی تو دیگر او را صادقانه دوست داشتی و چه کرد با تو بی آنکه به تو فکر کند و باز آن جمله تلخ با صدایی دیگر… این صدا برای من ناجور و برای شما یک جور فرقی نمی کند و فقط آن جمله مهم است که می گوید… حالا در تنهایی زندان ، تاوان می دهید و پیمان نبود که پایان این شود.

قلم دل پرهو

و دنیا آن قدر کوچک است که مگذارید پا روی زمین آن ، زمین در کمین شما همین یک لحظه را کفایت کند که از آن شکایت کنید و حکایت عشق بیش از این نیست. روزی که سر روی شانه پروانه داری ز خود غافلی که شمع هستی و ذره ذره آب می شوی. پروانه به آشیانه می رود و شما بدون کاشانه در ویرانه غم تنها می مانید. نای ایستادن بر پای ، تاب بیدار شدن از خواب را ندارید.افسوس که شمع سوخته دهان دوخته و هیچ نمی گوید. ای کاش راه عشق جز این بود و چه سود؟ این قدر زود پیر می شوی. به پشت نگاه می کنی و باز نمی دانی که فرصت نمی یابی سرت را به جلو باز گردانی. آرزو کن چشم های بسته ات نگاه به آه دل شکسته ات نکنند. گر چنین شود و باز چه می شنوی؟ آن جمله همیشگی... جهان را فسونی نهان در بر گرفته مکان معلوم و زمان نامعلوم...و این چه توقع است که من دارم ، زارم از کارم و بدانید بین شنیدن این راه ، وارد شدن با نگاه تفاوت است با غرق شدن در رنج و آه و غم فراق ، غمی که امروز شیرین است و فردا تلخ ، تلخی او برای شما زهر و تلخی شما برای او عسل ، عسلی که از شیرینی دلش را زده است. درست است پیمان نبود که پایان این شود حال شده ، درمان درد سرد آتش نیست. به خویش ریش مزنید ، خاموش شوید و فراموشش کنید

غم فراق شیرین تر از وصال

و دنیا آن قدر کوچک است که ذره ای از عشق در آن جا نمی شود. تلاش مکنید ، فاش میشود غم درونتان و زمانی که سخت به بخت خود می نگرید رخت پاره به تن داری و چه شنیده ای مگر امید نیست ؟دگر آن جگر ناب با آب ، سرد نمی شود . زرد شده روی پر شده جوی ، از اشک و جز این نیست حاصل یاد می آید اوایل ، درست است این گونه نبود که شد. دگر عشق سرخ ندارد رخ .جهان از میان رفته ، دل ها شکسته و دهان بسته ; خیر این به غیر نیست برای شما ، ما و همه چنین است . درد بزرگ عشق تکراری شدن است . تکرار دیدار یار چه می کند با عشق؟ از کارت بهانه را نشانه می کند . دیروز با همان کار پیروز و امروز ...آری با تغییر زاویه ، کنایه می زند . به یکبار چه شد ؟ بیمار به بازار آمد . گفتارش به ناچار چنین است ... چه می شنوید باز آن جمله تلخ همیشگی ... به خود بی کم و کاست ، راست بگویید. عشق بی قانون مجنون ، نیرنگ فسون و دور شدن روز افزون ، شما را به خون کشید. مکنید فکر بازگشت به دشت ، روز ها را با سوز دوره نکنید حال وقت آن رسیده که سخت ترین و بهترین کار ممکن را انجام دهید . با هوش باشید و گوش دهید و فراموش کنید. در همه حال خدا رو شكر . . .